جلال الدين الرومي

90

فيه ما فيه ( فارسى )

خود « 1 » چنين خواست آن همه علم‌ها را اينجا جمع كرد و آن رنج‌ها را اينجا آورد كه من بدين كار مشغول شوم ، چه توانم كردن ؟ در ولايت « 2 » و قوم ما از شاعرى ننگ‌تر كارى نبود 171 . ما اگر در آن ولايت مىمانديم موافق طبع ايشان مىزيستيم و آن مىورزيديم كه ايشان خواستندى ، مثل درس گفتن و تصنيف كتب « 3 » و تذكير و وعظ گفتن و زهد و عمل ظاهر ورزيدن . مرا امير پروانه گفت اصل « 4 » عمل است . گفتم كو اهل عمل و طالب عمل تا به ايشان عمل نماييم ؟ حالى تو طالب گفتى گوش نهاده‌اى تا چيزى بشنوى و اگر نگوييم ملول شوى طالب عمل شو تا بنماييم . ما در عالم مردى مىطلبيم كه به وى عمل نماييم . چون مشترى عمل نمىيابيم ، مشترى گفت مىيابيم ، به گفت مشغوليم ، و تو عمل را چه دانى چون عامل نيستى ؟ به عمل عمل را توان دانستن و به علم علم را توان فهم كردن و به صورت صورت را ، به معنى معنى را . چون درين ره راه‌رو نيست و خالى است ، اگر ما در راهيم و در عمليم « 5 » چون خواهند ديدن ؟ آخر اين عمل نماز و روزه نيست و اين‌ها صورت عمل است . عمل معنى است در باطن . آخر از دور آدم تا دور مصطفى صلى اللّه عليه و سلّم « 6 » نماز و روزه به اين صورت نبود و عمل بود . پس اين صورت عمل باشد . عمل معنى است در آدمى . همچنان‌كه مىگويى دارو عمل كرد ، و آنجا صورت عمل نيست الا معنى است درو . چنان‌كه گويند آن مرد در فلان شهر عامل است ، چيزى به صورت نمىبينند ، كارها كه به او تعلّق دارد او را به واسطهء آن ، عامل مىگويند . پس عمل اين نيست كه « 7 » خلق فهم كرده‌اند . ايشان مىپندارند كه عمل اين « 8 » ظاهرست . اگر منافق آن صورت عمل را به جاى آرد هيچ او را سود دارد ، چون درو معنى صدق و ايمان نيست . اصل چيزها همه گفتن است و قول « 9 » . تو از گفت و قول خبر ندارى ، آن را خوار مىبينى . گفت ميوهء درخت عمل است ، كه قول از عمل مىزايد ، حق تعالى عالم را به قول

--> ( 1 ) . ح : ( خود ) ندارد ( 2 ) . ح : در ولايت ما ( 3 ) . ح : كتب كردن ( 4 ) . ح : كه اصل ( 5 ) . ح : و عمليم ( 6 ) . ح : ندارد ( 7 ) . ح : پس اين عمل غير اينست كه اين ( 8 ) . ح : آن ( 9 ) . ح : و قول است